بنشان به زیرِ عرقچین موهای پیشانی ات را
بختت بلند است سر کن شبهای طولانی ات را
از رنج و غم خسته ای زن با خون حنا بسته ای زن
دلخون ندیدم چنان تو لعلِ بدخشانی ات را
اینجا کسی نیست همراز روبنده ات را بینداز
نامحرمان تا نبینند چشمان بارانی ات را…
آشفته ی چادر آبی… ای بیوه ی جنگ کابل!
با خود کجا می کشانی اندوه افغانی ات را
ای داغ فرزند دیده… سوگ برادر چشیده
با خود به هر سو کشیده چون مرده بی جانی ات را
نه !… شال و روبنده بردار گیسو رها کن دگر بار
تا بر کند باد آذار با خود پریشانی ات را
آباد درهم شکسته… راه گلوی تو بسته
خاموشِ ویران بنا کن… از نو غزلخوانی ات را