بیچاره چشم هایش بودند،این پتیارگان گردش دنیاها
از کاسه های دیده برافتاده، گردان پلک ها و تماشاها
بیچاره دست هایش بودند، آن در یوزگان یک بغل تازه
از کاسه های شانه برافتاده در خالی هوای تقلاها
بیچاره ریخته ز دو گوشش تن، سربار بی ملاحضه بر گردن
حتی مخل زندگی اش گفتن، حتی مزاحم بدنش پاها
بیچاره او، دچار نمود خود، درمانده بین بود و نبود خود
درگیر دست و پای وجود خود، دورش به هرزه جمع شده ماها
از ما یکی گرفته سرش را کند بیرون کشید محتویاتش را
ده ها هزار عکس و صداها و بعدش…چه نقشه ها و چه رویاها
از لایه های حافظه اش یک قصر، یک جشن یک لباس درآوردیم
در لایه های حافظه اش می زیست شاهی آن بالا بالاها
از ما یکی گرفته دلش را کند جان چه عاشقان که پدید آمد
نیمی خسته پژمرده خشک نیمی از حالا حالاها
از ما یکی گرفته دو دستش را از ما یکی گرفته دو چشمش را
از ما خدای من! چه بگوئیم ها، ها، ها، ها، ها، ها، ها، ها…