بهار می رسد و شعر من زمستانی ست
چقدر حال و هوای ترانه طوفانی ست
گرفته ام قلم و کاغذی که بنویسم
از ابتدای دلم غصه ی که پنهانی ست
به کوچه ها همه شب جار می زنم، اما
صدا به بغض گلویم گرفته زندانی ست
دگر امید در این روزها نمی روید
تمام ثانیه ها غرق در پریشانی ست
همیشه درد کشیدن درون خود آرام
همین نشانه ی از ذات پاک انسانی ست!