مبند پنجره ی کوچکی جهانم را
بهم مریز تمامی آشیانم را
من از تبار درختان فصل پاییزم
برو شکار مکن بعد ازاین تو جانم را
پرنده ام که فقط شوق پر زدن دارم
مگیر لذت پرواز آسمانم را
به این خوشم که بخوانم سرود دلتنگی
به این خوشم که نفهمیده اند زبانم را
من از اهالی این روزگار نامردم
چگونه شرح دهم اصل داستانم را؟