آیینه بمان پیش رخت رنگ بیانداز
برصورت وحشت زده ات چنگ بیانداز
تا باورت آید دل تنگ بنی آدم
یک بار نگاهی به تن سنگ بیانداز
یا ماچه سگی را بدوان کوچه به کوچه
هر جا که نری بود ببر جنگ بیانداز
اندوه مرا دور سرت خوب بچرخان
پرتش کن و در دره سالنگ بیانداز
هر روز من و حادثه ی گندم و شیطان
تف بر رخ این آدم بی ننگ بیانداز
ترسم که خرابی نکند تسمه ی چرمی
بر گرد گلویت گره را تنگ بیانداز