بتی دارم که با ناز و ادا گیسو رها کرده
میان چون نی شکر بسته دهان چون غنچه وا کرده
فروهشته نقاب از رو مکحل کرده دو جادو
کشیده وسمه بر ابرو سر انگشتان حنا کرده
پری رویی جفا جویی به سان خویش بدخویی
به تیر غمزه هندویی چه خونریزی به پا کرده
به حال عاشق مسکین جفا چندان نمی گردد
به سان مردمک گویا درون دیده جا کرده
به حال عاشق مسکین جفا چندان چرا داری
که مسکن عمر خود را بر سر کوی وفا کرده
فلک بویی ندارد از مروت، ای پری پیکر
و یا دوران نصیب من غم و رنج و جفا کرده