برو قاصد ز من برگوی آن سرو خرامان را
كه كی خواهد منور ساخت شام غريبان را
لبت كز ناز بر بند قبا صدجا گره دارد
به بزم خويش كی آرد، منِ صدپاره دامان را
اگر آشوب رستاخيز میسازم مكن عيبم
كه من صبح قيامت ديدهام چاك گريبان را
رود اشكم برون هرچند مژگان مینهم برهم
بلی خاشاك آب آورده نتوان بست عمان را
ز اندام تو گيرد جامه زينتها چو در پوشی
اگر هرچند بخشد جامه زينت خوبرويان را
برو «مستوره» يك جايی كه نشناسند مخلوقت
كه گشتی فاش و پر كردی ز ننگ خود خراسان را