غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
ابر بهاره در دل من جان گرفته است
این اولین شب است که باران گرفته است
تن داد باران به غربت، خورشید بی خانمان شد
هر جای دنیا که رفتیم، دیوار زندانمان شد
هر دلی عشق خودش، یار خودش را دارد
عاشقی لذت دیدار خودش را دارد
چه اندیشه ها در سر کوچکی داشت
سر کوچکش باور کوچکی داشت
صاحب قِرانِ ملکِ ازل دوست دارمت
عالیجنابِ عزوجل دوست دارمت
اینکه در خود شکسته است علی است، او که در هم شکسته خیبر را
غمی از در رسیده است ولی، خرد کرده است پشت حیدر را
تراشیدم از استخوانم تو را
نشاندم به تخت روانم تو را
از سرزمینی دور میآیم، آنجا که نان ظلم آجر نیست
آنجا هوای زیستن تنگ است، آنجا کسی با خنده دمخور نیست
غم غربت بگیرد مثل بغضی سخت نایت را
محرم آی میچسبد بگریی غصه هایت را
دلش به اقلیمی گرمسیر میماند
نباشد از دو جهان زمهریر میماند
شنیده ام که تن از آب است
دو سوم بدن از آب است
ما سرود رودکی و شعر مولاناستیم
همصدای شاملو همسنگر نیماستیم