غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
تقدیر ما شده است بهاران نداشتن
یک تکه ابر... رحمت باران نداشتن
باد می آید، پس از آن فصل خیزش می رسد
ابر پیدا می شود، باران به ریزش می رسد
از زلفِ تو بر گردن من دار چه زیباست
آری به خدا حکمِ تو اینبار چه زیباست
و دوستان همه ماندند ما بریده شدیم
از آن بدایت بی ماجرا بریده شدیم
دل را خم زلف تو کشاند به خطر ها
عشق است و همین وسوسۀ کوه و کمرها
لايق عشق نبودم كه دهانم بسته است
همه پنجره ها رو به جهانم بسته است
یعنی دوباره می شود شانه به شانه
در شهر دستم را بگیری عاشقانه...
جای اینکه قلبِ من را سخت آسان بشکند
کاش میشد بغضِ من در زیر باران بشکند
دامن سرخ کتانت وطن من شده است
تن تو جامعهای زیستن من شده است
کجاست کام تو تا همزبان من باشد
دهان کوچک تو در دهان من باشد
در دل تاریک زندان غم فقط مهمان اوست
این میان چیزی که روشن میشود ایمان اوست
بنشان به زیرِ عرقچین موهای پیشانی ات را
بختت بلند است سر کن شبهای طولانی ات را