غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
ز دیده آب زن بازلف جاروب
که آن سر روان میآید امروز
دلا خوش باش که جان میآید امروز
تو را برتن روان میآید امروز
عقل میگوید گذر از مستی و مستور باش
عشق میگوید بیا بردار چون منصور باش
چشم دارم من ز فضلت ای خدا
تا دهی توفیق ز الطافت مرا
دل عشاق گرد عارضت مستانه می رقصد
بلی چو شمع روشن شد دو صد پروانه می رقصد
بتی دارم که با نازو ادا گیسو رها کرده
میان چون نی شکر بسته دهان چون غنچه وا کرده
دیدی بلا از بیخ گوش بادبادکها گذشت؟
چل تکه شد رنگینکمان وقتی که موشکها گذشت
اى دوستان ز شش جهت بوى بهار میرسد
از ره دور بوسه ها ز كوى يار میرسد
با مرگ میکُشند و به تب نیز میکُشند
آری، به هر بهانه و هر چیز میکُشند
شرط میبندم از این معرکه ایران ببرد!
خوک برده است اگر از تلهاش جان ببرد
ما دل از او خواستیم او سر به ما تقدیم کرد
آب تا گفتیم، او کوثر به ما تقدیم کرد
در پی راه فرار از بند افکار خودم
مثل پیکار دو آیینه گرفتار خودم