شعری تازه، برای همه قاتلان خاموش
با مرگ میکُشند و به تب نیز میکُشند
آری، به هر بهانه و هر چیز میکُشند
بیمار را به زورِ دوا زنده میکنند
آنگاه زیرِ فاقه و پرهیز میکشند
یا با طناب راست به چاهش میافکنند
یا با دروغ مصلحتآمیز میکشند
محکم به پشت میزِ مناصب نشستهاند
یک عده را در این طرف میز میکشند
فرهاد من، به قوت بازوی خود مناز
آخر تو را به حیلۀ پرویز میکشند
این بار هم دعای نشابوریان نساخت*
این قوم مثل لشکر چنگیز میکشند
دلخوش به پرشماری خویشاند جوجهها
آنان ولی در آخر پاییز میکشند
*. مرا دعای نشاپوریان بسازد، و نساخت (تاریخ بیهقی، داستان حسنک وزیر).