برای ایرانجان!
شرط میبندم از این معرکه ایران ببرد!
خوک برده است اگر از تلهاش جان ببرد
چه کسی جز شرر عشق توانسته چنین
مردمان را شب باران به خیابان ببرد؟!
برود باز هم اصحاب پدوفیل از بین
باز اینبار قرار است که قرآن ببرد
اسدالله اگر وارد میدان گردد
عمرو عاص است که از معرکه تنبان ببرد
پی سوراخ بگردید به بحرین و حجاز
آبرو و شرفت کو که دلیران ببرد
بگذارید رعیت پدر کارگری
شام با خاطر خوش خانه رود، نان ببرد
بگذارید سگی مردم آن سامان، سخت
مردمانی است بهسامان؛ همه حرمان ببرد
تحفۀ طایفه غرب حقوق بشر است
مثل این است کسی زیره به کرمان ببرد
حافظ و مولوی و سعدی و خیام مرا
سهو باشد که ته طعنه و بهتان ببرد
دیو دیوانه شده آمده تا باز اینبار
بچۀ مدرسهای، طفل دبستان ببرد
ابر خشکید دهانش نتوانست از شرم
پیش گلگونکفنان نام ز باران ببرد
شرط میبندم از این معرکه دیوید یهود
نه اثر جا بگذارد نه پلخمان ببرد
بگذارید که پیغام دل مردم را
پیک چابکتری از بلخ به تهران ببرد
پیک چالاکتر از دست دعاگویان نیست
بار الها سببی ساز خراسان ببرد
جمله دنیا همه جسم است و روانش ایران
من امیدم همه آناست که انسان ببرد
باز، شهنامهیی از سر بنویسید در آن
قصه را عشق قرار است به پایان ببرد
«ایران؛ جان جهان بدون روح» عبارتی که از میشل فوکو دانشمند فرانسوی به عاریت گرفته شده.