غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
مثل گلهای بهاری گرچه دائم خنده روست
آنچه با لبخند پنهان می کند بغض گلوست
دیوانه جانِ سرکشِ بی رخت و بی رَدا
هوهوکنان برقص و برقصان درخت را...
راه میافتم سوی افسانه های دور با تو
مثل عشاق قدیمی ساده و مغرور با تو
غم به خوابم هجوم آورد و گفت در چنته ی سیاه منی
هرچه از چاله سر برون آری، باز در چنگ تیز چاه منی
شاید، خدای مهربانی بودم آن ایام
وقتی که از خاک تهی میآفریدم جام
به درگاه حیدر دو زانو نشین است
ادب از کرامات او خوشه چین است
سراغ راه تو را از نگاه می گیرم
مراد اشک از این شاهراه می گیرم
مگر چه کم دارد این زن از پیامبری؟
چرا نمی بریام ای نهنگ و می گذری؟
این داغ تازه ای است به روی جگر، بسوز
دوران آتش است، چه خشک و چه تر بسوز
چشم فلک امروز دوان سوی زمین است
امروز که با آمدن عشق قرین است
پوست انداختی زن زنگی، خوش خط و خال ظاهراً زیبا
غم شیرین ادایِ سمیِ من، زنِ تنهایی ام در این شبها
با گریه تا شقیقه ی خون پیش می رود
دارد غمم ستون به ستون پیش می رود