دیشب دلم به تیره دل آسمان گریست
با پرده های ابر سیه ناگهان گریست
اى دوستان ز شش جهت بوى بهار میرسد
از ره دور بوسه ها ز كوى يار میرسد
تیره در آیینه میافتد چرا تصویر ما
از سیه باد زمان یا اینکه از تقدیر ما
با گردش نگاه تو مستانه شد غزل
در چنگ لحظه ها چه صمیمانه شد غزل
این منم آزردۀ دوران منم
این منم پوسیدۀ ارمان منم
باز هم پرهیز داری بی سبب از من چرا
باز هم افتاده ای در دام اهریمن چرا؟
بدون چشم تو هرگز غزل گزاره نشد
و اشک جاری و لرزان، شبی ستاره نشد
به خاک سرزمین فریاد گم شد
چه بسیار آه بی بنیاد گم شد
مُردم از خاموشی ای دل ساز و آوازى كجاست
بهر جان قصه گويم قصه پردازى كجاست