مُردم از خاموشی ای دل ساز و آوازى كجاست
بهر جان قصه گويم قصه پردازى كجاست
ز آشنايان ميكند بيگانه ام اين راز غم
همدم و همصحبت و هم بزم و هم رازى كجاست
رنج و درد و غصه باشد در دل من جاگزين
آنكه با شادى دلش را است انبازى كجاست
عقده ها دارم وليكن هيچكس بازش نكرد
يك سخنگوى و سخن سنج و سخن سازى كجاست
پاى دل بستن به مهر هر كس و ناكس خطاست
يار آشوب آفرين و نقش پردازى كجاست
(آتشم) من آتش پر شعله و سوزان عشق
تا دل و جانش بسوزم يار جانبازى كجاست