سرد است و من یخ زده ام توی خودم
خورشید چه قد فاصله دارد از من
یک فوج پرستوی مهاجر رفتند
از من به تو ای از غم من آبستن
زردیم و سیاهی آمده بر شب مان
پاییز عجب حال و هوایی دارد
تو پشت کدام یک از این شب هایی؟
جا مانده ازت به روی هر شعرم رد
تو خواسته بودی که بمانی رفتی
کی پارو زد قایق تصمیم تو را؟
در بین سکوت هر شبم آه شدی
کی از تو گرفته ماه من «میم» تورا؟
اکنون ترین حال منی روی زمان
پرشورترین حادثه ی شورانگیز
تنها صفت عالی تفضیلی من
بی رحم ترین مرد، شبیه چنگیز
انگار کسی رنگ زده روزم را
من مانده ام و ثانیه های قرمز
تا مقصد حل کردن این حس غریب
تا حل شدنم توی جوابی محرز
ای حس غریب گم شده در واژه
بیدار بکن مرده ی افتاده به تخت
این ریشه ی مسموم مرا پیدا کن
پاییز بشو بر تن عریان درخت