آخرین اشعار

کاری نکن با چهره‌ی خوب اش، زمان جان!

کاری نکن با چهره‌ی خوب اش، زمان جان!
با گُل‌گلیِ گونه های او، خزان جان!

بردار چشم از شاخه‌ی او دست تقدیر
درگیرِ جای دیگری شو! باغبان جان!

با من که صحبت می‌کند باشد بریزد
بردار دست از بند گیسویش، کمان جان!

ای صحبتِ روییده از بینِ لبانش!
تا چند می‌رنجانی‌ام؟ زخمِ زبان جان!

من دوست دارم در تو باشم، گرچه کوچک
دورم مکن از خود، من اَبرم! آسمان جان

سردم؟ مرا آتش بزن آتشفشان جان!
گرمم؟ مرا خاموش کن آتش‌نشان جان!

با بوسه می‌خواهم که جانم را بگیری
با دستت از گردن بگیر و با دهان؛ جان!

زود است تا از مهربانی‌ات بمیرم
نامهربان، نامهربان، نامهربان جان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه