غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
هرگز زبانِ زخم را خنجر نمیفهمد
حالِ مرا، این زندهگی دیگر نمیفهمد
همیشه نیستی و در تلاطمی در من
اگرچه "اقیانوسی" ولی گمی در من
زمین جایم نمیته خسته استم دردسر دارم
ازی بیهودگی تا ناکجا فکر سفر دارم
تو عهد بستی تا همیشه مال من باشی
از اینکه بی بال و پرم؛ تو بال من باشی
آزار مکش! قفلِ دلم واشدنی نیست
تندیسِ تمنای تو پیداشدنی نیست
ای قهرمان یکه و تنها میان دشت
وا مانده در شکوه قیامت دهان دشت
خانه از سنگ بنا کن محل زلزلههاست
که میان تو و رویای تو هم فاصلههاست
باز کردم اطاق و پنجره را، تا ببینم تن خیابان را
که تو باشی کمی قدم بزنی، که ببینم حضور باران را
کنار پنجرهیی، بی تو شادمان بودم
شبیه آینه با نام و با نشان بودم
اسم من روی دخترت بگذار تا کمی عاشقانه جان بدهی
تا که هر لحظه ای صدا بکنی رفتنت را به خود نشان بدهی
درخت خستهی بی برگ و بارم
بهاران رفته عمری از کنارم
باز آمد که تا بپوشاند شال پاییز گیسوان مرا
باد آمد که تا بریزاند تک تک برگهای جان مرا