همیشه نیستی و در تلاطمی در من
اگرچه “اقیانوسی” ولی گمی در من
عجب که میگذری گاه از سرم ای آب!
ولی زبانهکشان باز هیزمی در من
نمیشود جلوت سد کشید؛ میشکنی!
سرِ زبانهایی، حرفِ مردمی در من
اگر چه در پیِ تو قصههای بسیار است
مجال نیست به سوء تفاهمی در من
بعید نیست برانند از خودم بیرون
چنین که وسوسۀ سیب و گندمی در من
غمِ تو در دلِ من خوشه خوشه شاریدهست
ببین چگونه به جوشآمده خُمی در من
نه آسمانِ بلندم، نه مردِ دریاها
ولی نشسته عجب ماه خانُمی در من