خانه از سنگ بنا کن محل زلزلههاست
که میان تو و رویای تو هم فاصلههاست
سخت این خانه ترک خورده دگر باره عزیز
کوچ از فرد گذشته خبر از عایلههاست
نشوم من اگر آواره که آواره شود
تا که غمخواری سهم دل ما باطلههاست
کاروانی سدهها دور خودش چرخیده
بار خوشبختی ما بر سر این قافلههاست
بس کن افسانهی این خوشهی گندم شاعر
مزرعم را که ملخ زد، چه دم از سنبلههاست
شعر ما گر گپ و افسانه سرگردانی است
نه از آن سلسله مو که از این سلسلههاست