ای قهرمان یکه و تنها میان دشت
وا مانده در شکوه قیامت دهان دشت
صد کوفه کوه نام تو را جار میزند
سوّارهوار خون تو در آسمان دشت
یک روز آمدی و نشستی به روی خاک
غرق بهار و آینه کردی خزان دشت
روز دیگر به نام تو تابید آفتاب
روشن شد از کرامت سرخت جهان دشت
آینهدار نهضت سرخت یک زن است
خم گشته پیش قامت سروش کمان دشت
طفلی که رهبری کند ابنای عشق را
صیدی که دست و پا زده در خون میان دشت
یک روز آمدی و گرفتی وضوی خون
آنسان که از بیان تو الکن زبان دشت
ای کوه در قرائت سرخ هزاره ات
شد خسته از سرودن شعرت بیان دشت
تا عشق بود و هست تو را جار میزند
ای خون بهای نام بلندت نشان دشت