باز آمد که تا بپوشاند شال پاییز گیسوان مرا
باد آمد که تا بریزاند تک تک برگهای جان مرا
چون درخت کنار یک جاده سایهی سر به عابران بودم
آه! از فصل نا امیدی که هی به هم میزند جهان مرا
شاخههایم چه ساده میشکنند برگها دانه دانه میریزند
در تهی جویها، خیابانها همهی هستی و نشان مرا
زندگی مثل قطرهی باران که ببارد به روی برگ گلی
که ببارد بشوید این غم را، زنده سازد تن و روان مرا
در هیاهوی درد جاماندم در تهی فصل بیقراریها
روزها، سالها چه میفهمند؟ گردش کند این زمان مرا
باد میآید و بریزاند برگهایی که کل عمر من اند
منم و انتهای زندگی و بغض تلخی که آسمان مرا