باز کردم اطاق و پنجره را، تا ببینم تن خیابان را
که تو باشی کمی قدم بزنی، که ببینم حضور باران را
تا کمی از خودم رها بشوم، بروم در مسیر رویاها
بروم تا تو را صدا بزنم، بشکنم بغضهای پنهان را
دختریام که درد سهم من و زندگیام دو شعر غمگین است
مادر من همیشه میگوید: کس ندید اشکهای «مژگان» را
رفتهای بعد تو قدم زدهام، زندگی را کنار دل تنگی
ظاهرم شادمانه میخندد، کس ندیده درون ویران را
شب یلدا شده اناری نیست، سفره از هندوانه خالی ماند
سالها میشود به تنهایی که قدم میزنم بیابان را
مثنوی معنوی «مولانا» غزل از خواجه “حافظ شیراز”
همدم گریههای من شده است؛ من ورق میزنم زمستان را