آخرین اشعار

درخت خسته‌ی بی برگ و بارم

درخت خسته‌ی بی برگ و بارم
بهاران رفته عمری از کنارم

نمی‌آید دمی حتی پرنده
به آغوشم به سویم، بیقرارم

شبیه ابر دلگیر زمستان
دلم تنگ است می‌خواهم ببارم

به روی شاخه‌های خشک خشکم
کمی سبزه کمی میوه بکارم

به امیدی که برگردد دوباره
تبسم بر لب شهر و دیارم

اگرچه رفته آرامش از اینجا
نمانده زندگی در اختیارم

چه سودی از سرودن دارم اکنون؟
پرستویی به چنگ روزگارم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه