هرگز زبانِ زخم را خنجر نمیفهمد
حالِ مرا، این زندهگی دیگر نمیفهمد
رقصانده آهنگِ شمالک بادبانها را
این را ولیکن لالهی پر پر نمیفهمد
بیهیچ تردیدی بغل کن شانههایت را
تنهاییات را کس به دور و بر نمیفهمد
جای تعجب نیست وقتی خان آبادی
از دردِ یک بانوی نانآور نمیفهمد
از بس که دنیا زیر و رو شد، شک ندارم که
دیگر عذاب زخمِ پا را سر نمیفهمد
این را به چشمان گنهکار خودم دیدم
درد و غم دیوارها را در نمیفهمد
از من چه میپرسی خدا! وقتی خودت گفتی
که بندهام چیزی ز خیر و شر نمیفهمد