همسایۀ روبهرویی در خانۀ ما یک روح دیده است
که شبها پشت به پنجره مینشیند تا صبح...
نوای سازها غم دارد امروز
سرود سرو ها کم دارد امروز
آی شب، آی شب!
من خانه ای ندارم...
بیش از این سرمه به آن چشمان براق مزن
رحم کن بر همگان فتنه به قشلاق مزن
من با حادثه آه و ناله ها آغاز شدم
و می دانم که شادی طنابیست...
هسته یی هرجا به خاک افتد نهالی می شود
گر ز دست ماست، می سوزد، زغالی می شود
بالا نرفتهایم، غباری که نیستیم
از ما نخاست دود، شراری که نیستیم
بنویسی، ننویسی، بدرنگی، ندرنگی
تو همان زخم نخستی، تو همین درد قشنگی
گُل کرده در ترانۀ من رنگ و بوی سیب
بر شاخه هایِ سبزِ تکامل نمویِ سیب
ما لعل های بی بدخشانیم
که تاجران تاراج مان کردند
روزه بودم، در بغل حلوای قندی داشتی
بر لبانت چند میخانه «برندی» داشتی
این منم آزردۀ دوران منم
این منم پوسیدۀ ارمان منم