ما لعل های بی بدخشانیم
که تاجران تاراج مان کردند
خروار در خروار در خربار
در چارسو حرّاج مان کردند
با موج آمو رقص می کردیم
آهو به آهو رقص می کردیم
ما جای مان بر گردن زن بود
کندند و تخت و تاج مان کردند
بودیم عمری پاک از ایمان
آلوده شد تا خاک از یمان
با نشئهی تریاکِ از ایمان
عازم سوی معراج مان کردند
اینجا مرا امّید منجی نیست
جز شعر دردم را علاجی نیست
گفتیم تا حای حقیقت را
هم چوبهی حلّاج مان کردند
یک روز با فتوای مفتی ها
کندند حفره حفره قلبم را
یک روز با فرمان خنجرها
از خاک خود اخراج مان کردند
از راست، از چپ دائما خوردیم
در چشمه ها رستیم و پژمردیم
ما هم مسیر ریشه ها بودیم
هم زورق امواج مان کردند
ما صاحبان رنج ها بودیم
ما مهرهی شطرنج ها بودیم
میراث دار گنج ها بودیم
محتاج مایحتاج مان کردند
شب را بریدم تکه در تکه
هرتکه را انداختم سویی
دیدی، چه ها آن تکه ها آخر
با ماه روی کاج مان کردند؟