آخرین اشعار

همسایۀ روبه‌رویی

همسایۀ روبه‌رویی

در خانۀ ما یک روح دیده است

که شب‌ها پشت به پنجره می‌نشیند تا صبح

رختخواب بیمارم

پاهایش را دراز کرده

بالش را روی سرش گذاشته

و دستش به کلید برق نمی‌رسد

برای او فرق می‌کند

یک زن با پوستی سفید

موهایی بور

لب‌هایش، لب‌هایش

بگذار مثل شاخه‌های نور از هم عبور کنیم

رختخواب خیال‌بافی را دوست دارد

.

تماشای ماهی‌ها در آکواریوم

نگرانی اجارۀ این ماه

تازه این روزها فهمیده‌ام

تلویزیون‌ها حساس‌اند

می‌خواهند توجه کنی

با او بخندی

اشک بریزی

و در کنارش بخوابی تا صبح

.

پنجره از پرده خوشش نمی‌آید

دوست دارد دیده شود

فرش‌ها بی‌خیال‌اند

کثیف می‌شوند

می‌سوزند

آن‌ها بیشتر ول‌خرج‌اند

.

من اما حیرانم

حیرانم

همسایه‌ها می‌گویند:

شب‌ها یک روح در خیابان

رو به دیوار می‌ایستد

و برای بچه‌اش لالایی می‌خواند

.

به خانه بازمی‌گردم

و کلید را طوری در قفل می‌چرخانم

که کودکی بیدار نشود

پهن می‌شوم روی رختخواب

و فکر می‌کنم

چرا پای راست از پای چپ بزرگ‌تر است!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه