بیش از این سرمه به آن چشمان براق مزن
رحم کن بر همگان فتنه به قشلاق مزن
این نسخهای جدید که از بُن رسیده است
با آیه های یأسِ تغابُن رسیده است
یکی آمد دلم را ناگهان برد
تمام هستی ام را هم زمان برد
از لطف ایزدی است که هرجا منور است
از فضل احمدی است که دنیا مصور است
مقابلش که رسیدم نشستم آه کشیدم
دو خط ساده ی ممتد در آن نگاه کشیدم
باز بوی کربلا دارد زمین
مرگِ سرخِ پُر جَلا دارد زمین
از زمین خون تازه می جوشد چهره آسمان پریشان است
می روم راه با تنی مجروح، راه؟ نه! خط تلخ پایان است
بیا با من! بیا همراه شو با من
بیا ای نازنین یارم! سحر نزدیک می باشد
شکوفهها ز عشرت بهار میدهد خبر
ز رقص رنگرنگ شاخسار میدهد خبر
دلتنگم از تمامی این سالهای خود
از خنجرِ فتاده بر این بال های خود
شاعر بیا با واژهی افشار بنویس
از واژههای تلخِ خود بسيار بنويس
دل من طاقت دوری که ندارد چه کنم؟
یک عدد سنگِ صبوری که ندارد چه کنم؟