دل من طاقت دوری که ندارد چه کنم؟
یک عدد سنگِ صبوری که ندارد چه کنم؟
سر من از پی این دل به فنا خواهد رفت
ذرهای فهم و شعوری که ندارد چه کنم؟
لحظه لحظه دل من بر در و دیوار زند
قفسش جنس بلوری که ندارد چه کنم؟
آیه خواندم که خدا صبر خدایی دهدش
این خدا میل حضوری که ندارد چه کنم؟
دل از آن آهی فراقی که کشید از پی تو
سوخت در داغِ تنوری که ندارد چه کنم؟
سعی کردم که پس از تو دهمش آرامش
یک تصور ز صبوری که ندارد چه کنم؟