تقدیم به روح بزرگترین عدالتخواه تاریخ وطنم شهید مزاری و همهی شهدای راه عدالت خواهی.
این نسخهای جدید که از بُن رسیده است
با آیه های یأسِ تغابُن رسیده است
با مکر و حیله های جدید آمدند باز
خوش تیپ، با وقار و رشید آمدند باز
گفتند حیف، حیف از این خاک زرنگار
حیف از زمین که میوه دهد باز کوکنار
این خاک را بهشت برین می کنیم ما
با جلوههای غربی عجین می کنیم ما
سرشارِ گل گلاب و معطر ز یاسمین
این خاک مستحق همین است نازنین
مخروبه های کابلت آباد می شوند
از دست فاجعه همه آزاد می شوند
ما مردمی که خسته ز جنگ و جدل بودیم
دنبال صلح و سازش و یک راه حل بودیم
دادیم به جای صلح به دزدان چه رایگان!
هم خانه! هم کلیدِ همان گنجِ شایگان!
دردا که از لطافت باران جدا شدیم
در زیر آبریز یکی کدخدا شدیم
غافل از این که طرح دگر بود در سرش
یک طرح نامقدس و ابلیس در برش
دلخوش از آن که هیبت شرقی شکسته ایم
دلخون از این که وای چرا ما گسسته ایم؟
ژرمن که خود تمدن نازیست بود و بس
اندیشه اش مدام به فاشیست بود و بس
فاشیست نو ز همین بن ظهور کرد
انسان کشی به نام تمدن ظهور کرد
گفت آن کسی که با مَنِشِ میش آمده است
جلاد هست به قامت درویش آمده است
یک عمر حیله کرده به تاراج برده است
لشکر کشیده است و ز منهاج برده است
بیهوده دل خوشیم به حِیَل های غربی اش
مجنون ز بوی نفت شکم های چربی اش
هر کس به بن رسید به تختی رسید و بس
از تخت زرنگار به بختی رسید و بس
در فکر شهروند همین شهر کس نشد
از جنگ خسته خسته ولی جنگ بس نشد
شاعر چرا؟ چرا تو رسا شکوه می کنی؟
تبیین حادثه به این شیوه می کنی
این صفحه را ببند و دیگر گپ نزن! سکوت
آن مولوی که غرق نیاز است در قنوت
اینجا سکوت کن و دگر هیچ دم مزن
هر جا که ارگ هست گسل هست هم مزن
گر شاه راه غزنه و قندار بسته است
رهبر به زلفِ یار و سپیدار بسته است
کابل اگر ز خون شده لبریز با خودش
دشمن کمین نشسته به دهلیز با خودش
این سرزمین که غرقه به خون است باک نیست
این پادشاه زِ جنس جنون است باک نیست
ای روزگار تف به تو ای روزگارِ دون
آن “نوبهار بلخ” دیگر نیست رهنمون
از تخت و تاجِ رستم و سهراب کس نگفت
قبل از هجوم لشکر اعراب کس نگفت
رستم! تو انقلاب تبسم ندیده ای
تهمینه را بدون تکلم ندیده ای
رستم بیا تو زابل خود را اداره کن
سرچشمه را ز خون تبسم نظاره کن
رستم بیا به زابل خود یک نگاه کن
شب را به یاد تهمینههایت پگاه کن
در شعر هم نشد که تجسم کنم تو را
یا محو خنده های “تبسم” کنم تو را
میراث دار بابه و بلخی کجاست؟ کیست؟
این زوزه های گرگ در اینجا برای چیست؟
میرزاولنگ! کجای دلم جا گرفته ای؟
ای زخم قد کشیده کجا پا گرفته ای؟
از گور دختران عفیف ات به من بگو
از بادهای فصل خریف ات به من بگو
فریاد ما همیشه بلند است دهمزنگ
این آرمان همیشه سِپنَد است دهمزنگ
ما راست قامتان همین خاک بوده ایم
جان برکفان تاریخ ضحاک بوده ایم
ای آن که تازه تازه به دوران رسیده ای
نزدیک به جایگاه “شتربان” رسیده ای
تو وارثِ تمامِ حقوقِ هزاره ای
مدیون خونِ سرخ همان ماهپاره ای
منشور بُن کجاست فراموش کرده اید؟
مضمون حرف “بابه” پساگوش کرده اید؟
با گفتمان عدل و عدالت چه می کنید؟
با حاکمان غرق رذالت چه می کنید؟
از آرمان سبزِ مزاری بریده اید
با عاملان جهل و جنایت تنیده اید
از یادها نبر که به نامش تو زنده ای
با نام و افتخار و مرامش تو زنده ای
از یاد ها نبر که تو هم بی پدر بودی
از پا برهنگان چو منِ در بدر بودی