باز هم یاد از مزاری می کنیم
یاد از آن یک رودِ جاری می کنیم
در رثایش غم گساری کرده ایم
اشک خون آلوده جاری کرده ایم
باز هم بر بیعتش ایستاده ایم
در مسیرش تا خدا دل داده ایم
تا که ما عهدِ دگر با او کنیم
قصه از خون جگر با او کنیم
بر مزارت لاله شیدا سلام
بر شمامه همدم بودا سلام
صد سلام ای آفتاب مشرقی
ای که در غم های ما مستغرقی
ای که ما را تا ابد تو سروری
ملت خورشید را غم پروری
در فراقت پیکر بودا حزین
ناله هایش از دل پر آتشین
پیکر بودا برایت مویه کرد
با غم “بامی” تو را واگویه کرد
در فراق تو خودش ترکید، رفت
اهرِمن از هیبتش ترسید، رفت
تندیس رعنای او درخون روان
رودها سرگشته و مجنون روان
جاهلان از شأن تو آگاه نیست
کرکسان را تا به دریا راه نیست
ای طلوعِ خورشیدِ بعد از قرون
پرتوی افکنده ای در ما فزون
با تو همراه چل چراغ آمد پدید
چل چراغ روشنی هر دم شهید
آفتاب از “چارکنت” آمد برون
قومِ در بیراهه را شد رهنمون
بلخ را تا غزنه آن آرش گرفت
از شُکوهش دشمنان آتش گرفت
ای پدر ای آیه های روشنی
ای جهانم را تو زیبا گلشنی
از تو در من بامیان آمد پدید
شهر زیبا شهر ضحاک شهید
زادگاه شیرمردان بیشه اند
بیشه ها هم غرق در اندیشه اند
حال من فهمیده ام که راه چیست
نیمه شب ها معنی یک آه چیست
ای پدر ای آیه های روشنی
ای جهانم را تو زیبا گلشنی
هیبتت یادآور مولا بود
جامه ات پشمینه و شولا بود*
هیبتت یاد آور مولای روم
پورِ سینا ای طبیب زادبوم
حال ما نوباوه گان بابه ایم
غرق آن اندیشه و آن جزبه ایم
آن مزاری شهسوار شهر من
پهلوان بی رقیب دهر من
نیمه شب ها با خدایش در سجود
صد چکامه از غم “شرین” سرود
وقتی آمد غرق در اسرار بود
بر جبینش واژه ای احرار بود
آن که در دستش درفش حیدری
یادگار از کاوه ای آهنگری
در طریقت پارسایی پیشه اش
سلسبیل عشق را اندیشه اش
هر چه زر زیور ز نامش دور باد
در پناهش بی کسان مسرور باد
ای وطن ای کوه بابا صد سلام
تار و پودم با تو می گوید کلام
ای وطن ای واژه ای پر درد من
ای توی گهواره ای خون سرد من
بی مزاری از دل تنگم بگو
من چرا پس زنده ام! سنگم بگو
کاش می شد عشق را از سر نوشت
سرنوشت عشق را از بر نوشت
کاش می شد روزگار تیره را
این نگون بخت پر از زنجیره را
پهلوان دیگری آید پدید
خشم او بر اهرمن باشد شدید
با شکوهش شور در برزن کند
افتخارش هرچه مرد و زن کند
پ.ن: شولا: خرقه درویشی