باد و باران است از شهر بهاری سهم عشق
از تب آواز ساز بیقراری سهم عشق
مادر که میشوی کَرَم و مهربانیت
بر بیتهای نغز غزل شاه میشود
آهسته تر از بوی گل
به خویش میخوانمت
هنوز روی پرت اشک آسمان باقیست
به کوه ودشت و دمن زردی خزان باقیست
حالم از زندگى به هم خورده
از نفس هاى بى رمق در جنگ
شبم تاریک و دل روشن چو مهتابِ زمستانی
مرا بیدار میسازد، گه از خواب زمستانی
تو از قبیلۀ صبحی،شبیه بارانی
ببار بر تب من،این کویر حیرانی
از دوردست
از نجوای رودخانهی روستایم...
صدای باد را میشنوی؟
انگار فراموشم کردهای!
این نسخهای جدید که از بُن رسیده است
با آیه های یأسِ تغابُن رسیده است
باز هم پرهیز داری بی سبب از من چرا
باز هم افتاده ای در دام اهریمن چرا؟
آه ای ایران، مبادا نابهسامانت ببینم
جان جانانی، مبادا درد در جانت ببینم