درین محیط که لبخند زندگی گُم شد
هُبوط غم، قفس سینه های مردم شد
درین محیط که هرسوش جنگل تازه
جوان ناشده، آتش گرفت و هیزم شد
و عاشقانه گیی کشتدانه های زمین
بخاک ماند، اسیرانه بغض گندم شد
پرید خیل پرستو، نماند باغ و بهار
چه خاک بر سر گل های نو تبسم شد؟
برید شاخ طراوت تبر ز هر چه درخت
تُهی ز چهچه درختان پُر ترنم شد
هجوم واهمه باراند ابر دل تنگی
و شام آمده اندوه را تداوم شد
کو دست؟ کو دل؟ کآراید عاشقانه بشوق
سرای را که پُر از مارها و گژدم شد…