علی نباشد اگر، خاک خاکیان به سر است
پناه کودک بی تاب شانه ی پدر است
تو رفتی و صدای رعد و باران مانده برجایت
چرا رفتی؟ که باران مانده با غمهای تنهایت
یکی در خاک خفته بر سرش باران آمینها
یکی زنده است اما غرق در سیلاب نفرینها
حال خوش، امشب از چه به من سر نمیزند
در پشت در نشسته ولی در نمیزند
صاحب علم کجاست؟ علم داغدار کیست؟
خون است گریههای قلم، داغدار کیست؟
این ابر، گویا میل باریدن ندارد
قصد عبور از آسمان من، ندارد
اگرچه قلبی از اندوه، پر ترک داریم
برای سنجش یاران خود الک داریم
کرد باز اسلام را اولاد مردی سربلند
کو خودش کرده است پیش از این درِ خیبر بلند
به خیابان نگاه می کنم
و آسمان که از شیشه های ساختمان بالا می رود...
جمعی دگر نمانده كه پرپر نمانده است
شانه به شانه مانده ولی سر نمانده است
دشت رؤیایی من، از تو سمن خواهم و بس
شاه بیت غزلی، شهد سخن خواهم و بس
آتش گرفته ام، به تماشا تو نیستی
دلخسته ام و غرق تمنا، تو نیستی