من با حادثه آه و ناله ها آغاز شدم
و می دانم که شادی طنابیست...
هسته یی هرجا به خاک افتد نهالی می شود
گر ز دست ماست، می سوزد، زغالی می شود
بالا نرفتهایم، غباری که نیستیم
از ما نخاست دود، شراری که نیستیم
بنویسی، ننویسی، بدرنگی، ندرنگی
تو همان زخم نخستی، تو همین درد قشنگی
گُل کرده در ترانۀ من رنگ و بوی سیب
بر شاخه هایِ سبزِ تکامل نمویِ سیب
ما لعل های بی بدخشانیم
که تاجران تاراج مان کردند
روزه بودم، در بغل حلوای قندی داشتی
بر لبانت چند میخانه «برندی» داشتی
این منم آزردۀ دوران منم
این منم پوسیدۀ ارمان منم
بهار آمد تو هم ای سرو قد سیر گلستان کن
گلستان را ز فیض روی خود، بهتر ز رضوان کن
ابر بارانی بیاید، آسمان باران بگیرد
بلکه این بغضی که پرپر میشود، پایان بگیرد
کم میارید که پایان سفر مانده هنوز
تا رسیدن به طلوع و به سحر مانده هنوز
گفتی نیایم تا سحر، دنیا قیامت میشود؟
دیوانه! صد درصد بلی! فردا قیامت میشود