ترنم باران
در سپیده دم عطر آلود
آویخته ام
با جان رِیش...
بر کوره راه سبز
کرد طلوع...
پروانه پرواز می کند
پرواز می کند...
من خود را تنها، بسیار تنها
من خود را تنهای تنها احساس می کنم
از راه دشت های پر از گل بیا بهار!
با خاطرات کهنه به کابل بیا بهار
بوی باران
بوی سبزه...
همه خوبی ها در دست تو
دستت را سوی من دراز کردی
دلم را با آن که مهر تو در آن است
برایت نمیدهم
... و" آنگاه
خورشيد سرد شد "
من چون علف به بوی باران سبز می شوم
ای مسافری که برایم بقچۀ خواب های سبز سوغات آورده ای
تا گفتی به من ضرورت نداری
تهی شدم...