دیشب که تماشاگر لبخند تو بودم
تکبیت دو ابروی ترا تازه سرودم
تو را که شاد نباشد ترانه راضی باش!
زیاد گریه نکن روی شانه راضی باش!
اگرچه دور ز شهر و شقایقش هستم
برای بلخ بگویید عاشقش هستم
من!
من از چشمهایت مینویسم...
رسی روزی و بگذاری سرت را روی زانویم
بتابی گم شود رویت میان شام گیسویم
دیشب که تماشاگر لبخند تو بودم
عاشق چشم تو انسان نخستین پیش از این
بوده صدها مرد از صد دین و آیین پیش از این
با این دل بیچارهام نامهربانی میکنی
اینجا مرا با کار خود آخر روانی میکنی
هر چند بهار آمده، پاییز گذشته
آن روز و شب سرد و غمانگیز گذشته...
کوه است گرانسنگی و آبادی ما
شهر است همان اول بربادی ما
یک بسته قرص، آب، در پیچ و تاب شب
تنها رهاست زن، در رختخواب شب
و دیگر نه دیوار مانده، نه خشت
نه ابر و نه باران، نه دهقان، نه کشت