و من که درد تو درد خودم میشمارم
به روز حادثه تنها ترا نمی گذارم
در محیطی که سرِ ِسبز غزل بر دار است
جگرم پاره و نبض نفسم افگار است
دلتنگ خنده های تو ام ماهتاب من
محتاج یک نگاه تو چشم پر آب من
کو؟ آن عدالتش، خدا خواب رفته است؟
اینجا بخاک و خون، فلسطین نشسته است
به داد من برَس ای یار ای یگانه ترین
که من شکسته ترین و تو عاشقانه ترین
به من سپیده ترین لحظه امید، تویی
رسول باور آن جلوه های دید، تویی
بيا! رفتار آدم هاى بى فرهنگ را بگذار
اگر آيينه هستم از برايت، سنگ را بگذار
تو در بستى، کجا با خود برم این بى پناهى را
کجا این کفش های در مسیر عشق راهى را
پای یک سرباز از تابلوی نقاشی زده بیرون
نقاش توجه نکرده به او و از یاد برده است...
هر روز تکهای از سیمخاردار بر میداشت
و آهن یخزده را نرم میکرد...
آنچه در کف دست توست
بیگانهای سرنوشت تو را رقم خواهد زد...
گذشت زمان زیبایی را از محبوبم می گیرد
و او کم کم مرا فراموش خواهد کرد...