بر کوره راه سبز
کرد طلوع...
پروانه پرواز می کند
پرواز می کند...
من خود را تنها، بسیار تنها
من خود را تنهای تنها احساس می کنم
بوی باران
بوی سبزه...
همه خوبی ها در دست تو
دستت را سوی من دراز کردی
دلم را با آن که مهر تو در آن است
برایت نمیدهم
... و" آنگاه
خورشيد سرد شد "
من چون علف به بوی باران سبز می شوم
ای مسافری که برایم بقچۀ خواب های سبز سوغات آورده ای
تا گفتی به من ضرورت نداری
تهی شدم...
سبزه های بسیاری را لگد کرده بودم
اما سبزۀ تن تو...
دَ دانشگاه اول نمبره دختر
دَ ورزشخو مدالآوره دختر
وطن اگرچه همین است عاشقش هستم
اگر خراب ترین است عاشقش هستم