همیشه رنگ لباس تو آبی تیز است
تن تو از گُل ماهی و ماه لبریز است
چه موسمی به هوای تو برگ و بار کنم
پر از پرنده شوم، گل دهم، بهار کنم
نمایش هیجانی «مرد درطوفان»
چه فلمنامۀ عالی نوشته ای، سبحان!
دنیا و هرچه هست در آن، دیو و دد شده
دنیا به قدر خوبی ما و تو بد شده
دیروز
آمدنت را آنقدر آغوش گشودم
با نام خدا که داد هستی ما را
اندیشۀ روشنیپرستی ما را
ما راست اگر بهاری و پاییزی
چون باغ، نهایم غیرِ رنگآمیزی
بارک الله به این سوز بلند
نفسی تازه بود در هر بند
شعری که تو نیستی در آن، بیمعناست
بی تو نه سخن، که این جهان بیمعناست
دوباره صبح شد ولیک روشنایی نیست
مرا از این شب بی معرفت رهایی نیست
ای کاش تفنگ میگرفتی، نه قلم
در دست فشنگ میگرفتی، نه قلم
قربان شما که رستگارید همیش
از خوابتران روزگارید همیش