از استخوانِ شاعری ناشی چکیدی بر
سلولهای ناقص و چرکینِ یک دختر
دارد هوایت میپرد از خواب رگهایش
دارد به دنیا میخلد این شعرهای تر
دارد به دنیا میخلد، زخم است؟ یا سوزن؟
یا نه شبیه غدهای بدخیم در گردن؟
شاید لباسِ خوابِ خوش رنگی که شبها… نه!
شاید شبیه لکهای در گوشهی دامن…
یا تخت خوابی منتظر، در ساعتی ممتد
که نیمه شبها از خودش، در خواب میافتد
روی زنی که بارها از چشمش افتاده
که نیمه شبها در سرش میرفت و میآمد
بیرون کشیدی از سرت، انگشت پایت را
برداشتی از روی کلکین چشمهایت را
آرام پیچیدی خودت را دور تنهایی
انداختی کنج اتاقش زود جایت را
زخم است یا تاول؟ دهانت را نمیبندی؟
این روح مست و نیمهجانت را نمیبندی؟
خیلی شبیه مادرت هستی به زیبایی
موهای غمهای جوانت را نمیبندی؟
دارد به دنیا میخلد دندان شیریات!
گاهی میان شاعران هم جبهه گیریات
میخارد از شعری سرت، از گریهای چشمت
در شهر میپیچد صدای سر به زیری ات…