از صدای تو برغم های من سبزه می روید
بهار در حنجرۀ تو خانه ساخته است
دو پرندۀ شاد خوش خبر
در صدای تو می گشاید پر و بال
روح مرغان هوا در صدای تو می شود بیدار
تن شفاف باران
در صدای تو می شوید سر و جان
دست سرخرنگ لاله بر صدای تو می گذارد خال
دل به امید دیدار
بر صدای تو می گشاید فال
صدایت تسلی ایست
صدایت را برزخم هایم می گذارم
و قصۀ سبز شگفتن را
به گوش های یخ بستۀ خود
مرا بخوان به خود.
1
هنگامی که تنهایی به تو هجوم می آورد
دلم می خواهد
پنجرۀ آغوشم را چون لبخند آفتاب
به سوی تو بگشایم
و فریاد زنم:
بگریز
از این سیاهی تنهایی جان خور
بگریز
و بگذار هوای بارانی دیده گانت را
لبخندهای بهاری من
از خاطرت فراموش کند
چون آفتاب
که شبنم صبحگاهی علف ها را
نوش کند
چه من
هنگام هجوم تنهایی
کافیست به یک پنجره بیندیشم
به یک پنجره
(هرچند برای من بسته باشد)
به یک پنجره…
کافیست به تو بیندیشم!
2
کاش مهربانی آب جوی را
می داشتیم
و جرعه جرعه آب گوارای سرد را
به هر گل خودرو
و هر علف گمنام
می دادیم
کاش رنگ های بال پروانه بودیم
تا با گلبرگ بال های خود در آسمان
می شگفتیم
من آسمان را آبی می بینم؟
آیا تو نیز آسمان را به این رنگ می بینی
یا برای تو رنگی دیگر دارد؟
3
تو حساب می کنی
چشم چشم و موی موی من و خود را
سرحد این شمار به کجا خواهد کشید
آیا کسی همه ستاره های آسمان
و ریگ های بیابان را
حساب کرده است!
آیا می خواهی پرهای پرنده گان
و گلبرگ های شگوفه
به شمارش اعداد آلوده گردند؟
آیا می خواهی که عاشقان
با شمار لحظه های بی پایان دوری
دیوانه گردند؟
ای نادانی معصوم روزهای طفولیت
بازگرد به ما بازگرد
آندم که حساب را بیشتر
از ده انگشت دست خود نمی دانستیم
و وقتی ده انگشت دست من
با ده انگشت دست تو
جمع می خورد
نمی دانستیم حاصلش چند می شود
اما می فهمیدیم حاصل تفریق
ده انگشت دست من
از ده انگشت دست تو
صفر است!
4
آیا در تو نیروی هستی نیست
یا درون من شوق مرگ نیستی نیست
که من و تو فراموش می شوییم
و قصۀ ما را خاک می خورد.
مگر قصۀ باد بهار را
قصۀ یار به یار را
قصۀ گل انار را
دست دلسوزی نباید
که از هجوم باد و خاک
رباید؟
5
ببین
برف ها آب می شوند
آیا درون دل تو چیزی برای آب شدن نیست؟
یک کینۀ سخت تباه را
یک وهم تلخ تلخ
یک دروغ سیاه را
شاید بتوان با برف زمستان
آب کرد و از یاد برد.
خاک بی صبر است
خاک چقدر انتظار کشد؟
خاک جوانه ها دارد
خاک ترانه ها دارد
خاک را فرصتی ده
خود را فرصتی بخش
خاک را باوری ده
خود را باوری بخش
زمین اگر باور خود را به بهار از دست دهد
بارور نمی گردد
این قصۀ من و تو باور نمی گردد.
6
من چون دروازه ای
چون دروازه ای همیشه باز
در انتظار
میهمانی قدم های تو بودم
و تو به در بستۀ همسایۀ من
تک تک می زدی
من به خوشبختی همسایه می اندیشیدم
و به سیاهی کلبۀ خود.
7
حوض خشک باغچه
تنها
چون چشم کوری
در انتظار نور باران است
قامت خمیدۀ چنار
عصای بهاران می خواهد
قامت خمیدۀ مرا
پناه دست تو می راند.
8
سکوت و انتظار
ابر تیرۀ سنگین نمی بارد
و خاک تشنه
لب های خشک
نمی گویند چیزی
و دل چشمه
گلی بی آب می میرد
چشمی بی خواب می گرید
تو خاموش
ابر یخ بسته.
9
دل انداخته ام
دلم آنچنان تهیست
از باور
که اگر بی باوریش بر زمین ریزد
زمستان ابدی خواهد شد
ای دوست
که هدیه ام برایت همواره بهاران بود
هدیه ات اما…
دلم را از لاله ها تهی کرد.
10
هیچ چیز چون دروغ زشت نیست
چون این رنگ سیاه که دل را سیاه می کند
و زبان را و ایمان را
و آسمان را تهی می کند از ستاره…
تو به من دروغ گفتی
و از آن لحظه ستاره هایم می میرند
گل هایم می میرند
من صداقت نور را فریاد می زنم
ولی تیره گی دروغ گلویم را می فشارد
و ستاره هایم می میرند
و گل هایم می میرند…
11
اگر تو باز بخواهی
صداقت خواهشت
هزار بهار می شود
هزار پرنده می خواند در نوای صدات
هزار ستاره می خندد در تلالوی نگاهت
اگر تو باز بخواهی
… اگر من باز برخیزم!