آخرین اشعار

در دشت شبنم بار صبحگاهی

در دشت شبنم بار صبحگاهی

صدای شیهه آمد

پس از جنگ خونین شبانه…

دختر تمام شب کنار درگاهً غژدی ایستاده بود

لب به دندان گزیده بود

دعای قنوت

اکنون چهره اش چون شمعی سفید بود

و لبش کبود

صدای شبهه آمد

با دستی لرزان

پرده غژدی به یکسو گشوده گشت

اسپ سفید

با چشمانی گرفته خون

پای لرزان ایستاده گشت

بر زین وی

جوان دلاور کوچی

چون شمعی واژگون

شعله ور غرق خون…

کدام بازوان ناب

بازوان پخته در آب و آتشت را

شکست؟

کدامین شمشیر تیز

سینۀ پرمهر بلندت را گسست؟

کدامین عشق و دعای دختری بیگانه

برمن برتری گرفت؟

اما نه!

گلوله ای برسینۀ محبوبش نشسته بود

جوانمرد شرمنده بود

آدم های عصری

نامردی خویش را با بمب و توب و تفنگ

جبران میکنند

بازوان پولادین

شمشیر های آبدار

اسپ های تند رو

افسانه گشته اند

پنجره های انتظار بردل دختران

بسته گشته اند.

گلها به یاد تو گریه خواهند کرد

دشت ضربه های سم اسپ ترا به یاد خواهد داشت

بادها بوی ترا خواهند آورد

و ستاره گان راه ترا روشن خواهند کرد

دختری است

که هنوز در انتظار تست

دختری که گیسوانش را به یاد تو میبافد

و قلبش را تمامی روز بر پهنۀ دشت میدوزد

با سوزن های خار

و تارهای آفتاب

دختری است

که از خون او بر دشت لاله میروید

دختری است هنوز

هنوز است هنوز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه