آن، مُلکِ من است، شهر من، کشور من
خاک من و خاک پدر و مادر من
بگیر اسطوره شعرم! شب جادو سراغم را
گرفتارم، بیا بشکن طلسم ذهن باغم را
بر هم زدهست چشم تو نبض حیات را
بر باد داده موی تو نظم و ثبات را...
هرچه بودم، نیستم حالا خرابی بیشتر
زندگی در چشم هایم نیست خوابی بیشتر
سرزمین درندگانی و دعوی امتیاز هم داری
دستت از آستین، درازتر و ژست یک بینیاز هم داری
قرار چیز دیگری بود
شیرعلی!
چرخی بزن به شیوهٔ نو انقلاب کن
با یک کرشمه میکدهها را خراب کن
هی بیا شیخ اجل، تا به تنم جانی هست
خانه ای نیست ولی کلبه ی ویرانی هست
تا کی بکشند مردم و تو کشتهشماری
بر گیسوی خونین وطن گل بگذاری
اگر تو را بِدَرَم گُرگِ هار خواهم شد
و پیش خلق چه با اعتبار خواهم شد
از رادیو دوباره صدایی بلند شد
یک چند شد، دوچند شد و چهار چند شد
جدایی مزه اش تلخ است یا شیرین، نمیدانم
پس از تو حال من شاد است یا غمگین، نمیدانم