چون سیب کِرمخورده، زمین روزی
از شاخِ کهکشان بهزمین افتد
خاطراتت دوباره می ریزند
خون یک عمر بی گناهی من
سخت است انتظار کشیدن برای هیچ
هم زهر هجر یار چشیدن برای هیچ
عزیزم هرچه لبخند است با تو
همه لطف خداوند است با تو
تو جان من و من جان تو باشم
ارادتمند چشمان تو باشم
شده آنقدر دلتنگ باشی؟
که حتی با خودت در جنگ باشی؟
عاشقانه می نوشتم، با تاسف جنگ شد
عاشقی در باور افغانی ما ننگ شد
تا تو را دیدم دو چشمم در تماشا گیر ماند
بر زبانم نیمهی "گم گشته" پیدا گیر ماند
چقدر شبیه و همرنگ، چقدر مثل همیمم
من و تو دونیم یک سیب، نه بیش و نه کمیم
سایه و روشن یک دشت تمنا شدهیی
چتر رنگین و کمانیی دل ما شدهیی
تو در دادى تمام شهر را هر چند با چشمت
بزن آتش به جانم، شاخه ى اسپند! با چشمت
درین محیط که لبخند زندگی گُم شد
هُبوط غم، قفس سینه های مردم شد