امشب به زلف های خیالم رسن شدی
شاعر! تو نیز شاهد غم های من شدی
حالا که صبح میشود ای شام های من!
بر واژه های سبز دلم پیرهن شدی
حالا برای دیدن تو چند قریه را
تا پشت گام خود زده ام… بی وطن شدی
دلگیرم از زمین و زمانه زمان خود
نفرین به تو که درد دل خویشتن شدی
حالا به سرنوشت دل پاک خوی من
تو رفته رفته رفته دگر اهریمن شدی
حالا ز دست خاطره ات ختم میشوم
تو ذره ذره ذره چرا؟ جان من شدی