اشک هایش شعله آه و فغان اش
آتش اشکش نه پیدا و نهان
پدر جان ؛
«بیا باهم چادر، اعتماد بخریم ؛»
بی پایان من!
هربار که چون برگی زرد از کفت میریزم
بگذار میخک سرخ گل عشق باشد
بگذار گل های سرخ باغ...
صدای گام های تو
چون صدای گام های باران
باد های بيگانه در وزش
ابر های سياه در بارش
به چشمه زار رسیدی
به چشمه زار حقیقی...
دل من سرزمین کوچکیست
که با آبادی یک خانه سپید
برگ سبز را نباید در سایه نگهداشت
برگ سبز است...
نام تو بر دلم چشمه بود
نام ترا چونان آبی زلال
ترنم باران
در سپیده دم عطر آلود
آویخته ام
با جان رِیش...