تو که دور میروی
شهر کوچک می شود...
جنگل نفسهای مرا
کهنگی ها می سوزانند
جملهات را نقطه بگذار
کابل صدای مرا نمیشنود
نه آن سنگی
که به سویم پرتاب شد
چرا کابل گدای جاودان شد؟
بهارانش همانند خزان شد
منم کابل شده بر باد تاراج
همان بلخی که هست غمگین و ناشاد
ز "بیدل" توشه های دل گرفتم
نهان از دیده ها منزل گرفتم
حس می کنم با تو غروب تازه ای را
در اوج احساسات تلخ سرد خاموش
در آسمان کبودم، کران سبزی باش
بیا که قامت این کهکشان خمید، بیا
به خطِ میخی خورشید می نویسد مرد
درشت و روشن و خوانا از آنچه کرد و نکرد
دیماه شد، ولی همه گیتی جوان شده است
در آسمان ستاره احمد عیان شده است
چقدر تاب بیارند خشکسالی را
زمین سوخته و آسمان خالی را