با غم یار آشناست کفتر دستهای تو
است پر از نیاز من پنجره دعای تو
میروم آن دورها تا شانهای پیدا کنم
گریه دارم خلوتی، میخانهای پیدا کنم
به سوگواری تو آسمان پریشان شد
زمین به ضجه درآمد، زمانه گریان شد
ای در هنوز زندگيم مانده درد تو
از ذهن من نرفته خيالات سرد تو
از چه ای دوست، چنین زود رهایم کردی
با غم و سوختن و دود، رهایم کردی
انگار در نگاه تو جادو نشسته است
یا پشت چشم های تو آهو نشسته است
گهی به گریه بگیرم گهی صدا کشمات
بگو چقدر به این دوش بینوا کشمات
از دل تنگ از فراق یار میخواهم بگریم
گریه گاهی کو که من بسیار میخواهم بگریم
نخواهد ماند خالی بعد ازین مَشک وفا، زیرا
به دریا وام دادم، بازوی آب آور خود را؟
به دست باد سپردم عنان راحله را
بدان امید که یابم نشان قافله را
مبهوت، سرشکسته، خجل ایستاده اید
مردم! به خطبه ی چه کسی گوش داده اید
آیینه را با گریه و لبخند رقصیدیم
ما مو به مو بیهیچ چون و چند رقصیدیم