دلم به سوگ غریبانۀ تو میسوزد
به جان زخمی و زولانه، تو میسوزد
چندی است مرغ دل پی رفتن ز لانه نیست
او را به سر هوای بهار و ترانه نیست
نپرس گریه امانم نمیدهد به جواب
کدام قسمت من در کجای کشورم است
ای آشنا دوباره هوایم گرفته است
نالیده ام؛ چنانکه، صدایم گرفته است
چه کسی گوید آن مونس بی مای مرا
قصه غصه بی زمزمگی های مرا
کجا کشانمت ای خسته، بسته، وابسته
که دوش تشنه، دل آزرده، دست و پا بسته
بختت را پشت خورشید های جهان گشوده اند
چاره ازبیچارگی اش مرد...
پرده را باد میزند به کنار، بوی باران به خانه میآید
عطرِ دلتنگیِ هزار عابر، از خیابان به خانه میآید
دلم برده به «کابل» عشق و یادت
که با «پغمان» یادت کرده عادت
خورشید اسیر دام مردم نشود
مه آیینه ی کجی گژدم نشود
دل گرمی مگر در خاک خون شد
که با اين شعله جوشيد و برون شد
انگشتانت ده کوه معلقاند
سرشار از پنیر... سرشار از سینهات...