چادرش افتاده بود و ناگهانی دیدمش
آنکه عمری در میان شهر می پالیدمش
دخترم! راست بگو مشکل چیست؟
که درِ (مکتب) ها را بستند
خورشید اگر مقلّدِ روی تو میشود
پنهان به زیرِ سایهی موی تو میشود
خواستم مهربان بمانم و خوب، که زنِ زندگیت من باشم
که بپوشی به روی مرگ مرا، دامن زندگیت من باشم!
شاید به روی گردنت خوابیده گرگی پیر
یا چاک های دامنت را دیده گرگی پیر
سگی زبان مرا میجَوَد و کام تو شیرین...
چقدر دوستی ام تلخ و انتقام تو شیرین...
پاهای من دیگر خیابان را نمی فهمند
این سنگ ها موی پریشان را نمی فهمند!
ببوس پشت سر هم تن و روان مرا!
ضمیمه کن به لبت مغز استخوان مرا!
هی! عقربه های ساعتت را بشکن!
این غول دروغگو زمان…آلودهست
جوشیده از شراب دهان تو، انگورهای سرخِ بهشتی که
هی وعده داده اند پیمبر ها، بر پیروانِ نیک سرشتی که
و آخرین غزلت را برای سگ بدهی
به بیتهای مریضاش، غذای سگ بدهی
از استخوانِ شاعری ناشی چکیدی بر
سلولهای ناقص و چرکینِ یک دختر