به من ببین!
جمعیتی هستم سرگردان...
بت من! دور سرت هالهای از وسواس است
سنگ، سنگ تن تو شیطنت خناس است
اگر چه نام تو در کوچه گل قمر باشد
به زیر شال سیاهت دو تا سحر باشد
گیسو افشانده است بهار
باغها شکوفه دادهاند
میگذرد از کنارت
مثل باد، مثل طوفان...
دستمالها به هوا میرفتند
شادیانهها در آسمان...
تو نبودی...
تو نبودی که به استقبالم بیایی
باید زخمهایم را ببندم
بوی تند خون گرگها را به این سو میآورد
ما چهار نفر بودیم
ایستاده در سکوت پل...
من از احساس گنگ كوچهها میپرسم احوالت
كه آيا عطر مستی مانده است از ريشۀ شالت؟
غمت را می برم با خود از اينجا تا ارزگان تلخ
غمت را مثل زخم تازه هر روز انسان تلخ
همه چیز از افتادن سیبی شروع شد...
از صدای تو که در شاخه پیچید