ایران، ایران بگو، که ایران جان است
سر نامه ای از تبسم یزدان است
این بقعه ای وارسیده از کرب و بلا
هرروز و همیشه یک شهیدستان است
شور است بلند از هی و هی هایش
جوشد شرف و شکوه از سُرنایش
جز خون شهید مِی نجوشد هرگز
از نای و نی و می و خم و مینایش
سر لوحه ی افلاک سر و سودایش
بالاتر از آسمان قدِ رعنایش
جز کعبه و کربلا و بطحا و نجف
نبود به جهان هم نفس و همتایش
این خطه هبوط گاه مردان خداست
در این برهوت، مهبط بی همتاست
چون خون حسین جوشگاه شرف است
چون بازوی عباس بلند و بُرناست
هم قدِّ دو آسمان غرور و جاه است
سرنامه ی خورشید و هزاران ماه است
یک مشت گره خورده و تا عرش بلند
بر شانه درفش لا الا الله است
دریای ز غیرت و غرور و درد است
تکتاز به هر صحنه و هر ناورد است
این چشمه ی آفتاب و ایمان و ادب
همواره به خاکبوم عالم فرد است
اینجاست همان فرّ ادبگاه حضور
اینجاست همان سرخطِ غوغا و غرور
از این عرصاتِ خون و آتش بی شک
جاری شود آفتاب فردای ظهور
ایرانِ امام خامِنهای، فَرُّخ پی
در طول زمان و ازمنه، فرخ پی
با حضرت “مجتبی” علمدار شدن
آینه میانِ آینه، فرخ پی