آخرین اشعار

در غیبتِ خدایان

نیمه‌روزان بود
در توقفِ آفتاب، سایه‌ات بر من افتاد:
گیسوانت آشفته‌خیس
گونه‌هایت بنفش‌ارغوان
نفس‌هایت نارنجی از هیجان.

کاش از کوچه‌ی ما می‌گذشتی
میتافزیکی‌ترین شعر را
که جادوگرِ قبیله در جنگل ماقبلِ تاریخ
به ایزدبانو سروده بود،
می‌سرودم برای تو.

وَ عشق تو را چون وسوسه‌ای در گلو
می‌آوردم از ماقبل تا تاریخ.
بی‌حضورِ خدایان
می‌کاشتم در خاک
که در ساحلی مدرن می‌شد از برهنه‌گی سبز.

وَ در نیمه‌روزان
شاد از لمیدنِ خود زیرِ نورِ آفتاب.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه