یک بوسه از لبان تر ای ناخلف بده
یک استکان شراب رُز از روی رف بده
تو را در ناکجا آبادِ صد بیداد میجویم
درون بیستون تیشه در فرهاد میجویم
کبوتران پر بريدۀ هشياريم را
از بام بلند ديوانگی
غریب حادثه اى گشته عشقبازی و زن
به غفلتی به فریب از تو میدرد دامن
میبینی امسال هم خلاف پیشبینیهای تو
ما بهجای ابرها گریستیم...
چطور میتوانم بودنت را انکار کنم
هنگامی که رد پایت بر ماسهی ساحل...
راه میروم
چون سایه دنبالم میکند...
تو بر بلندترین نقطهی سالنگ ایستادهای
چشمانت چراغهای دریایی را خیره کرده است
به پلکهایم که دست میکشی
ای شعر!
لبخند میزند
و لبهای برآماسیدهاش سرما را به مسخره میگیرد...
اگر دیدی تاریکی بر خانهها و خیابانها سایه افگند
بدان که من آمدهام با چتری سیاه بر فراز سرم
این روزها بیشتر از هر زمانی تاریکم
به شبی میمانم رها شده در جنگلی از بلوط...