تو اتفاق عجیبی که در من افتادی
شبیه حس غریبی که در من افتادی
منتظر می شود که بر گردد، عشق او رفت و نا به سامان است
با تمام وجود غمگین و اشک هایش شبیه باران است
آیینه و نقاشی زیبا به میلات نیست
وقتی که دلتنگی دگر دنیا به میلات نیست
خدا براى تو یک لحظه درد و غم ندهد
به زندگی تو از جام عشق کم ندهد
وقتی که غم های تو دریای خروشان است
تنها امید بودنت از تو گریزان است
من آرزو دارم که با تو همسفر باشم
از شهر چشمان غم انگیزت خبر باشم
میروم حال راهی سفرم
با دل خون و چشمهای ترم
لب دهلیز تنهایی دو آه دربه در بودیم
من و تو ای پریشانی همیشه همسفر بودیم
با بیم تمام از تمام تبعات
با پوزش سخت از عموم حضرات
آهنگ سکوت ما رساتر خوش تر
افسار شکموران رهاتر خوش تر
خون شو، که نسیمِ نوبهاری برسد
بشکن، که به قوم، کار و باری برسد
احمد! نه کبوتر و نه گُل باید بود
تا معرکه گرم است، دُهُل باید بود